در سیزده‌ساله‌گی استالین بوده‌ام



پنج ساله بودم
انجیری بودم کهنسال
برگ‌های زبرم را زیر آفتاب
طلایی می‌کردم
و تنه‌ای داشتم
از ساقه‌ی گندم.
آدم‌های دور و برم
هر روز از صف‌ها بر می‌گشتند
فرار می‌کردند
زیر سایه‌ام،
هنوز از شیرینی‌ میوه‌هایم
خاطره‌ها دارند،،
و از جانشان
آبم دادند.

گاهی یکی‌شان کم می‌شد
یکی‌شان زیاد
زندا‌نی‌ها که تمام شدند
دیگر کسی زیاد نشد
شصت‌وهفت‌هشت بود
از ریشه کندنمان
بردند یک جایی
توی صف
بگوییم
مرگ بر آمریکا.



13 ساله‌گی
استالین بودم.
آدم‌های بد را محکوم می‌کردم
به اعدام
به حبس ابد
18 سالم که شد
دیگر تقریبن دستم آمده‌بود
که بیشترشان
نه که بد،
"دگراندیش" بوده‌اند.
در 18 ساله‌گی
استعفا دادم
از مقام عظمای ولایت
خواستم بروم بغل ننه‌ام
راهم ندادند،
رفتم بغل ننه‌های هم‌سن و سالم شوخی کنم.

یک آدم‌هایی آمدند کردند مارا
با فضولی
کردند
فضولی کردند
به همه‌جایمان فضولی کردند
برایمان اینستراکشن دانلود کردند
از کس‌ننه‌شان.
دخالت کردند
در خشتکمان
در ساختار روانی‌مان
در جاهایی که اسمشان را بلد نیستم
دستشان را فرو کرده‌اند
جاهایی
که خودِ خدا هم
عمرن
بدون دستکش./.

با ما از خیلی جهات ور رفته‌اند
مارا مثل خیار پوست کنده‌اند
می‌گویند هر گل یک خاری دارد،
خار مارا هم که این‌ها گاییدند،
حالا هم هر روز
دست‌هایشان‌را
-در دست‌کش‌های چرمیِ سگک داری
که لابد سوغات یکی از بچه‌هاست
از سکس‌شاپی در اروپای شرقی
و از همان‌هاییست
که در فیلم‌های مستهجنِ مکشوفه،
خیلی به طرف می‌آمده-
دراز می‌کنند
چند تایی پرپر می‌کنند
و لابد
با آن یکی دست
جلق می‌زنند.

دیروز 13 آبان بود
با عشقم خوابیده بودم
کنار شوفاژ،،
یک لحظه اما
به یکی حسودی‌ام شد
که همان موقع
زیرِ پل عابر پیاده ایستاده‌بود
در میدان هفت تیر
و در حالی که به سگ‌های پادگانی نگاه می‌کرد
که از زنجیر رها می‌شدند
آن‌قدر بالا بود
آن‌قدر بالا بود
که وقتی به بغل دستی‌اش با ترس می‌گفت:
"می‌گن تارانتینو
تنها کسیه
که موفق شده
اوایل افتتاح،
از کهریزکِ [...] ×
فرار کنه."
من از کنار رادیاتور
بغل عشقم
صدایش را شنیدم
حتی بوی دهانش هم تا آنجا آمد
بوی دهان حافظ بود انگار
شراب خانگی ترس محتسب خورده.

×ببخشید که تخمشو ندارم بنویسم کهریزکِ چه کسی
آخه طرف اسم آدم کلفتیو آورد.
به جاش توی دوتا کروشه‌ی شیک
براتون سه تا نقطه گذاشتم
که یعنی اصلن کهریزک مال شما!
در زیبایی شناسیِ کل کار که خللی وارد نمی‌کنه.


امروز توی یه روزنامه‌ی در پیتِ اینترنتی
خوندم که سرمایه‌ی بیل گیتز
معادل سرمایه‌ی
140 تا کشوره.

باید از بالا نگاه کنیم.
بالا.

 

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


 

کاش چند نفری
از لا به لای ماشین‏های زیاد
تنشان را
بیرون بیاورند
به زحمت
روی نرمه‏ی گوشم دست بکشند
و مرا با اسم کوچکم صدا بزنند

 

{آرزو مختاریان}

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، واحد 13

{

بانو

دست‌های طلایی‌ات را

بازکن برایم!

بنشین به روی زانو.

 

خودتان قضاوت کنید


زندگی        مرگ

}

 

عبارت فوق

در گستره‌یِ هولوگرامیِ بغلی

معنای خاصی دارد

که می‌تواند باعث ارگاسم دفعی کرگدن ماده شود.

توجه داشته باشید  که کرگدن‌ها از اساس

کشی بیزارند.

 

 

-سید بایا بی‌نمک، صفحه‌ی هیودَ

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


آن سوی بادها

این بار

از پا به خواب می‌روم

 

کم کم دست‌ها

و موهایم بر پیشانی خشک می‌شود

درخت را می‌فهمم

که بارها پاییز و زمستان و بهار را دویده است

و دیگر

میوه‌هایش را پنهان می‌کند

 

در زمستان

               کلاغ می‌دهد

در بهار

              گنجشک

 

 

 

{ گروس عبدالملکیان

مجموعه شعر "سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند"

انتشارات مروارید }

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

{

خون

خون

خون

نخون

نخون

نخون

ندون

ندون

ندو

نرو

نباش

}

{

خون

خون

گلایه نکن

سر بزار زیرِ

کیرِ

وزیره

که شاید

بده

جیره

امر خیره

}

 

{

خون

لازم است

برای ایجاد تعادل هم که شده

مکمل سبز

آخه

قرمزه

آره عمو.

قرمزه

خون بریز

بریز

خون

بمال کف پات

Tonight

Just fuck the bed

Its time

to paint the town red

Its time

 to bet

To get

To conserve

Don’t ever let

Others to grow

Any how

همه چیو صفی کن و خودت

بدو جلو

روغن و مرغ و پلو

 

تو مهمتری

 اولی

از همه سری

تو یک افسونگری

تو حور و پری.

}

{

 

یاسر

دستاشو باز کرد

بست..

هیچی نشد.

مردم

توی خیابان

یاسر را ترسانده‌اند

اتوبوس آتش زده اند

حال یاسر را به هم زده اند،

یاسر به آنها شلیک کرد.

}

 

{

یاسر

شلیک کرد

یاسر

شلیک کرد

یاسر

شلیک کرد

 

در تقاطع خیابان آزادی

و خیابان جناح

یاسر شلیک کرد

یاسر شلیک کرد

یاسر شلیک کرد

}.

 

{

آن کس که به دست داس دارد

با حضرت حق تماس دارد

قیمه و پلومرغ می‌بارد

پلومرغ

بحثش از شما جدا نیست.

بحث شما،

از پلومرغ.

}

 

{

پلومرغ

ننه

چماق.

 

پلومرغ

موتور

زرزر

 

ننه

بسیج

پلومرغ

بحثش از شما جدا نیست

بحث شما

از پلومرغ/.

}

 

 

 

یکم تیر هشتادوهشت

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :


درد را بریز روی تن من

 

صدای مردانه‌ات را بیانداز توی گلوی من و بازوان عضلانی‌ات را بیانداز روی سینه‌ام، نفس گرم‌ات را بدم روی چهره‌ی مرده‌ام سیگاری! ... اما برده‌گی است عشق برده‌گی است.

- یا...ر

 

ای گَردِ خاک نشسته بر بالا-تنه‌ات، و عرق بر پیشانی، ای تی‌شرت-به-دست! شب را با خود نکش پایین از کوه و بگذار مومنِ آیه‌های زخم تو من باشم. ...

- تی‌شرت-به‌-دست

 

از مجموعه‌ی "درد را بریز روی تن من"، حمید پرنیان، نشر افرا، کانادا

پ.ن: شاعر همجنسگراست. دو تا تیکه نوشتم از دو تا شعر. خوندن مجموعه برای آدم زیر 18 توصیه نمی‌شه.

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


خوابم می‌آیی

خوابم گرفته‌ای

می‌آیی

همیشه

توی لرزش ماشین

با تماشای آجرهای دیواری در باران

موزاییک‌های سکه‌ای پیاده‌رو

لحظه‌هایی که

مثل صدای بم

که کش می‌آیند

همه‌ی آدم

می‌شود کف پایی

زیر قلقلک

 

خوابم می‌آیی

خیلی

میوه‌ی گرمسیری

 

دور و برم

همه‌چیز

انگار

ملافه‌ی تمیز می‌شود

 

لختت می‌کنم هر ظهر

در پیاده‌رو

روی موزاییک‌های سکه‌ای

حین کوچه‌های تنگ و کم رفت و آمد

پر رفت و آمد..

خیابان

مترو

می‌دهم

ترتیبت را

 

میوه‌ی گرمسیری

خوابم گرفته‌ای

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


امروز


در این عصر ، که تهران خیس است وُ درخت ها بهار

من دلم خواسته عجیب که بیایم پیشِ تو

بی چتر

بی روسری

 

.

.

.

 

 

{سپیده صریحی}

 

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


زرنگ

املاکیِ محله‌ی ما خیلی زرنگ است

یک‌بار

برادرش را رنگ کرد

جای خواهرش کشید.

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


 

قلب من

آخرین‌بار که تپید

١٧ اردیبهشت بود:

 

با آفتاب‌ِ جوان

زنبوری دیدم

آغشته به باران

 

برفم کرد و

عسل.

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


امروز


آن روزفحشم می دادی، نفرین می کردی و می خندیدی... تمام خانه پر شده بود از قهقهه هایت، رجز می خواندی و حریف می طلبیدی... هیولای کور، هیولای کوچک من... یادم هست که مثل برق بودی... یادم هست که هرچه را می خواستی، هرچه را لمس می کردی زغال می شد... یادم هست ذوب می کردی و می سوزاندی... می دانم که خفه ام می کردی... آرام و شیرین... با لبخند همیشگی سبزت... هنوز یادم هست... لبهایت اما دیگر زیادی سردند برایم...امروز یکساله شدم... سردیت را برای خودت نگه دار... دیگر نمی خواهمت... این منی که اینجاست امروز یکساله است... دیگر تو را نمی خواهم


  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


360 و فیس‌بوک عجیب‌ترین اتفاقاتی هستن که توی زندگی بشر رخ دادن.

تهران
اسفند 87
...
مردی از نژاد گربه‌سانان
موهای هزار رنگ
قهوه ای،طلایی،شکلاتی،کرم،آجری
پوست شفاف و سفید
رگ‌های محسوس زیر پوست صورتش
چشم‌های عسلی
عسل 70 درصد
مست
...
از پاتریس لومبومبا
تا پل رومی
رانندگی دیوانه‌وار
...
کافه گلاسه‌های سر پر
ام‌پی‌تری پلیر
موسیقی، موسیقی
جرج مایکل
لئوناردو کوهن
گوش جادویی
دست‌های مثل هم
انگشت‌های مثل هم
آیا زمانی مانده‌است؟
بوسه؟ نه
...
فردا صبح زود
پاتریس لومبومبا
...
بنفش، بنفش‌های بی‌ملاحظه،اعتیاد آور
...
ترموستات خراب
...
فرصت کوتاه کشف‌کردن
بوسه؟...بوسه، بوسه،آغوش عجیب تو
در ماه بودیم من و تو
در ماه هستیم
من
و
تو




  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


او آنجا نیست

انگار winamp با سوزنی، عضو عتیقه‌ای، روی I want you می‌رفت.

نیمه‌شب بود، ولی چنان غرق در ظهری تابستانی‌اش ‌بودم که از دیدن پنجره‌ی سیاه اتاقم ترس برم داشت.

آقای Dylan! کاش در این سی-چهل سال پیشی که من زندگی می‌کنم، شما هم تازه بودید.

 

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


مرگ سرخ/زندگی سیاه

نزدیک ورودی متروی بهارستان، به بساط دست‌فروش جوانی برمی‌خورم که گردنبند‌های ارزان‌قیمت می‌فروشد؛ هر کدام نشانه‌ای است فلزی یا سنگی با بند سیاه ساده‌ای. نشانه‌هایی چنان فله‌ای که با همه معانی متفاوت‌شان گویی جمله دال بر یک امر واحد اند. آن‌طرف خیابان، ساختمان هرمی‌شکل با حصار غیرقابل نفوذ و نگهبانان محسوس و نامحسوس‌اش ایستاده‌است. تناقضی درکار نیست؛ همه‌چیز را برهم‌آیی خسته‌ای دربر گرفته‌است. میان نشانه‌ها، صلیب شکسته‌ای نگاهم را به جمله‌ی کلُفتی می‌پراند که هزار بار دورتادور حصار آن‌طرف خیابان چسبانده‌اند: "وحدت کلمه ما را پیروز کرد".

  
نویسنده : بایا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


(^)

یه کم غروب

ریخته کف جاده

 

فرمونو سفت بگیر

که صورتی نشی.

 

 

 

(^)

 

 

خوشتیپ!

بین خطوط چه‌خبر؟

 

برامون از کلاچ بگو و

.

.

دسته‌تبر

 

 

(^)

 

 

راستی

.

.

پیدا کردی؟

 

شبِ اتوبانای خالی‌و

خوب بگرد

.

شایدم

تهِ پاکت سیگارته

.

.

.

یا لای پیرهنش‌.

 

 

 

 

(^)

 

 

 

می‌گم!

کنسرو دیروز

در روغن

دونه‌ای چن؟

 

 

(^)

 

 

بین خطوط چه‌خبر؟

داره می‌آد تو

غروب

از لای در

.

.

.

صورتی نشی.

  
نویسنده : بایا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :